محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
478
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بشتاسب در اين روزگار با خرزاسف پسر كى سواسف برادر فراسيات پادشاه ترك به صلح بود و از جمله شرايط صلح اين بود كه بشتاسب بر در خرزاسف اسبى داشته باشد مانند اسبان نوبتى كه بر در پادشاهان نگهدارند و زرادشت بگفت كه با شاه تركان به دشمنى برخيزد و او پذيرفت و اسب و نگهبان آن را بخواست و خرزاسف خبر يافت و خشمگين شد ، و او جادوگرى بى باك بود ، و دل به جنگ بشتاسب نهاد و نامه اى سخت به دو نوشت و اعلام كرد كه كارى بزرگ آورده و گفتهء زردشت را پذيرفته است و بگفت كه زرادشت را سوى او فرستد و قسم خورد كه اگر نكند به جنگ وى آيد و خون وى و خاندانش را بريزد . و چون فرستاده با نامه پيش بشتاسب آمد وى سران خاندان و بزرگان مملكت خويش را فراهم آورد كه جاماسف عالم و منجم قوم وزرين پسر لهراسب از آن جمله بودند و به پاسخ شاه تركان نامه اى سخت نوشت و اعلام جنگ كرد و خبر داد كه اگر خرزاسف از جنگ بماند او نخواهد ماند و بسوى يك ديگر رفتند و هر يك سپاهى بى شمار همراه داشت و زرين برادر بشتاسب و نسطور پسر زرين و اسفنديار و پشوتن پسران بشتاسب و خاندان لهراسب همراه وى بودند . خرزاسف نيز گوهرمز و اندرمان را كه برادران وى بودند با خاندان شاهى و بيدرفش جادوگر همراه داشت . زرين در اين جنگها كشته شد و بشتاسب سخت غمين شد و پسرش اسفنديار جاى او را پر كرد و بيدرفش در جنگ تن به تن كشته شد و شكست در تركان افتاد و بسيار كس از آنها كشته شد و خرزاسف فرارى شد و بشتاسب به بلخ بازگشت . و چون سالى چند از اين جنگها بگذشت مردى به نام قرزم بر ضد اسفنديار فتنه گرى كرد و دل بشتاسب با وى بد شد و او را پياپى به جنگ فرستاد سپس بگفت تا وى را به بند كردند و به دژى فرستاد كه زندان زنان بود و بشتاسب سوى كرمان و سيستان رفت و از آنجا به كوهستان طمندر رفت كه علم دين آموزد و متنسك شود و